از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٩٢٥ - حكايت عبد الوهاب سفير روم
پدرت على عليه السّلام امير مؤمنان بود .
يزيد از اين كلام جاثليق كه گفت :
پدرت على امير المؤمنين بود به غضب درآمد و گفت بزنيد دوباره شروع كردند آن بيچاره را تازيانه زدن كه تمام اعضايش را در هم شكستند پس جاثليق رو كرد به يزيد و گفت بزن بخدا قسم كه مىبينم رسولخدا را پيش روى من ايستاده پيراهنى از نور و تاجى از طلا مرصّع در دست دارد مىفرمايد اين قميص نور و اين تاج زرّين مال تست كه بيائى و بپوشى و در بهشت رفيق من باشى بجهت آنكه به اهل بيت من محبّت كردى و در راه پسرم زجر كشيدى ساعتى نگذشت كه جاثليق تازهمسلمان جان داد و از آلام راحت شد
شعر
|
روى دل در حديقه جان كرد |
منزل اندر فضاى جانان كرد |
از جمله كسانى كه در مجلس شوم يزيد پليد شفاعت از سر مطهّر امام عليه السّلام نمود و آن ناپاك را از اهانت به سر مقدّس حضرت عليه السّلام بازداشت و وى را توبيخ كرد سفير ملك روم بود كه حكايتش را ذيلا مىنگاريم .
حكايت عبد الوهاب سفير روم
شيخ طريحى عليه الرّحمه از ثقات روات در كتاب منتخب المراثى نقل مىكند كه چون يزيد پليد مجلس خود را به اصناف خلايق و اختلاف طرايق آراست از سفراء و ايلچيان روم و فرنگ و وزراء دول خارج را در مجلس خواست تا شأن و شوكت او را ببينند و در بلاد خود تعريف كنند از جمله آنها سفير و رسول ملك روم بود كه در مجلس حضور داشت و چون سرها را با سر مطهّر جناب سيّد الشّهداء آوردند و در پيش يزيد نهادند و آن ظالم غدّار از گفتار و كردار هرچه مىخواست بگويد گفت و آنچه دلش خواست كرد فلمّا راى النّصرانى رأس الحسين عليه السّلام بكى و صاح و ناح چون سفير نصرانى چشمش به سر بريده امام عالم